یک روز دگر آمد و روی تو ندیدم
دانی که من از دوری رویت چه کشیدم
گر دست تو در دستم و بد سحر نگاهت
آن خنده ی شیرین و دو چشمان سیاهت
کی راهی شب میشدم و شاعر افسوس
تا من بدهم هستی خود را به نگاهت
با نوی بهاری و منم رهرو پاییز
از سردی پاییز وجودم همه لبریز
طوفان شده و طاقت سرمام دگر نیست
رفتی تو و یاریگر شبهام دگر نیست
رفتی تو و از بوسه ی لبهای تو مستم
تا آخر خط در هوس عشق تو هستم
+ نوشته شده توسط در سه شنبه دوم بهمن 1386 و ساعت
17:22 |
