بس که به قامت شب کشیدم
انگشتانم رفت
دست ها هم قطع ....
چه سود که دیگر هیچ نداشتم الا
نگاهی که شبانه روز تو را می پایید
و تنم سرد سرد به خود می لرزید
جای دو دشنه بر پشت و ده خنجر
و زخم دهان های بر گونه
تو کجا را می بوسی
ازان کوه ستبر هیچ نمانده
جز تخته سنگی خورد
که تمنای عاطفه ایست
که سر چشمه اش تو یی
تو می جوشی
تو بی هیچ نیاز می جوشی
و ناز و ناز و نوازش برای من
تو می کوشی
که چرکین زخم ها را
چگونه جا بوسه کنی
ومن
نعش پاره پاره از آوار ها
به دو رگ پایم به لگن
پهلو شکافته
و حتی دستی نیست که تو را.......
من می با رم
مثل ابر می بارم
و ضجه های بلند
که چرا این لاشه مرد
پناه شانه های تو شد
نمی دانم
فقط به واپسین دم حیا ت می اندیشم
که تو آزاد خواهی شد
آزاد
من که همیشه در بندم ....

جواد سبط